می آیی با بارهای سنگینی که بر دوشهایت نهاده ای و من می دانم که باید مثل همیشه اولین نفری باشم که به استقبالت می آید تا آن همه بار را از شانه های معصومت خالی کنم. چهره ی پاکت آن قدر شکسته و مانده است و من می دانم که چه قدر حرف برای گفتن داری و درونت چه غوغاهایی برپاست و تو از گفتن همه شان عاجز هستی اما با نگاه شیرین و دل انگیزت همه را می فهمم؛ ناگهان حس می کنم که بال در آورده ام ودر اوج نگاهت و در آن دوردست ها پرواز می کنم تا همه ناگفته هایت را بفهمم.
دستانت می لرزد، ترسی تمام وجودت را فرامی گیرد ، بی تابی ، دلهره ای عجیب در دلت موج می زند و گویی در دلت رخت می شویند و من از این حرکات تو حیرانم ؛ نه فضا رعب آلود است و نه چیز نگران کننده ای دیده می شود . افسوس می خورم که چرا ناگفته هایت را از من دریغ می کنی با نگاهم به تو می گویم:" بگو،بگو..."
اما باز هم این موسیقی پر هیاهویِ سکوتت را که همه جا را پر کرده است،نمی شکنی!
یکباره شیفته ی چهره ات می شوم ؛ چشمانت که یک جا آرام و قرار ندارند و تلالوی نوری که در آن ها درخشان است، گونه های گل انداخته ات که سرخ تر از همیشه شده اند، گیسوان سیاه بلند و لختت که روی شانهایت ریخته اند،ابروان به هم پیوسته ات... .
نمی دانم چرا این قدر بی قراری می کنی فکر می کنم که خجالت می کشی و از خجالتت حالت بی قراری داری اما انگار دلت می خواهد آهی بکشی و از ته دل صدایم کنی:" پریسا جان."
به آشپزخانه می روم از آن جا باز هم محو نگاه هایِ پاکت می شوم و یک دل سیر نگاهت می کنم،چایی برای هردویمان می آورم،تو بلند می شوی و سینی را از من می گیری و مثل همیشه تکیه بر ران چپت می نشینی،می گویم :" چه خبر؟"
جوابی نمی دهی،فقط نگاهم می کنی اما بعد از چند لحظه چایت را می نوشی و این بار سخنی می گویی:"خوش عطر است!"
خوشحال می شوم می خندم و تو نیز می خندی ، بغضی که برای چند ثانیه در گلویت مرتسم شده بود می شکند،چشمانت از اوج شادی برق می زند و سرود" جرینگ- جرینگ" گوشواره هایت هارمونیِ عجیبی ایجادمی کند.
می گویم : " باز هم بگو . "
سرت را پایین می اندازی و با ناز و کرشمه می گویی : " چی بگم ؟ "
می گویم :"از همه جا، همه کس، همه چیز..."
باخنده می گویی: "داری از من بازجویی می کنی ؟"
می گویم:"حرف زدن که اشکالی ندارد ."
می گویی:"من کِی گفتم که اشکال داره، اما تو که می دونی من کم حرفم ."
می گویم:"خب این طوری حوصله ی من هم سر می رود، تو رو خدا این قدر کم حرف نباش."
اما تو بعد از چند لحظه سر صحبت را باز می کنی و آن قدر با فصاحتِ کلام سخن می گویی که مرا شیفته ی هر لغت از کلامت می کنی. از همه چیز، همه کس، همه ی لحظه ها و همه و همه می گویی و من با تمام دقت به حرف هایت گوش می کنم؛ از آرزو های دست نیافته ات، از رویا های تحقق نیافته ات، از انسان های از دست رفته ات...
حتم دارم که می دانی من در ژرفای دلتنگی غرق شده ام، دلم برایت تنگ شده چرا دیگر به خوابم نمی آیی تا وقتی صبح از خواب برمی خیزم زیادی احساس دلتنگی نداشته باشم و یواشکی بغضم را نترکانم و چشمانم را دریایی از امواج اشک هایی نکنم که هرکدام منتظر باشند یکی یکی و در صفوف منظم شان به پایین بریزند!
|
+| نوشته شده توسط
پریسا غنجی در دوشنبه نهم شهریور 1388
|