تبليغاتX
کافه تنهایی
 خاطرات مدرسه
 

سال اول دبستان بود.کلاس بزرگ بود،یک اتاق پنج دری و روشن بود.آفتاب آمده بود تو.بیرون پاییز  بود.معلم درس پرسیده بود و گفته بود:"درس دوره کنید."نمی شد سر بلند کرد.تماشای آفتاب تخلف  بود.دیدن کاج حیاط جریمه داشت،از نمره ی گرفته،دو نمره کم می شد.ما دور تا دور اتاق روی نیمکت ها نشسته بودیم.میان اتاق خالی بود و چه پهنه ای برای چوب و فلک.تخته سیاه به جایی بود،ضد نور  بود.روی چند شیشه را گرفته بود.نصف یک درخت را حرام کرده بود...

"سهراب سپهری"

|+| نوشته شده توسط پریسا غنجی در سه شنبه یکم دی 1388  |
 خانه رویایی
 

تا حالا شده که خانه ی رویاییتان را در ذهن تجسم کنید؟من یکبار با یکی از دوستانم نشستم و از خانه ی رویاییم گفتم؛آن قدر عجیب و دوست داشتنی بود که گاهی ازش می ترسیدم.چند روز پس از آن ماجرا گفتند که خانه ی رویاییمان را توصیف کنیم.من از همه چیزش گفتم؛از صندلی گهواره ای تا رنگ دیوارهای حیاط!

حالا دیگر نوبت شماست که امتحان کنید.

|+| نوشته شده توسط پریسا غنجی در شنبه بیست و یکم آذر 1388  |
 امان از بی سوادی!
 

امان از بی سوادی!بیچاره رحمت آقای قصه ی ما که از دست بی سوادی حتی...تا پای چوبه ی دارَم رفت و...
امروز که انشا داشتیم خانم.ع.داستان کوتاهی را برایمان - بدون ذکر نام نویسنده - خواند که به ما گفت یک عنوان مناسب برایش انتخاب کنیم.* بچه ها توی کلاس از اول تا آخرش فقط با قهقهه های بلندشان،کلاس را شلوغ و پر سر و صدا کردند.داستان خیلی شاد و خوب از زبان نویسنده تعریف شده بود.حالا بدون نقد داستان قصد دارم شرح مختصری از آن را برایتان در این جا بیاورم:

مثل همیشه لقمه ی نون و پنیر رو تو جیبش گذاشت که یکدفعه چشمش به کاغذی که روی زمین بود افتاد.وقتی دید که سواد برای همین مواقع لازمه، زد تو سرش و تصمیم گرفت به بیرون بره تا اون رو به یک نفر بده تا بتونه براش بخونه.برا همین آقایی که داشت از پیاده رو می گذشت رو صدا کرد و گفت که بهش بگه اون تو چی نوشته شده.مرد وقتی نگاهش به کاغذ افتاد شروع به زدن مشت و لگد به اون پیرمرد بدبختِ بی سواد -رحمت-کرد، اونقد زَدَدِش که رحمت روی زمین ولو شد و لقمه ی نون و پنیرش هم به زمین افتاد.

آقا رحمت تصمیم گرفت تا کاغذ رو به یه جوونی که داشت با دوچرخه تو خیابون می گشت و از قیافه شم می شد حدس زد که جوون خونسردیه بده و بگه که براش بخونه.این آقا پسر جوونم شروع کرد به کوبیدن مشت و لگد.اونقد زدش که جون براش نموند.رحمت پیش خودش فکر کرد که بهتره امروز از سرکار رفتن صرف نظر کنه. 

آقا رحمت خواست کاغذ رو به یه آدم ضعیف و ریزه بده تا احیاناً اگه زدنی در کار بود نتونه و زورش به رحمت نرسه.پیش یه آقایی- کمی تپل و قد کوتاه - که توی ایستگاه اتوبوس ایستاده بود رفت و بهش  گفت:"هِی آقا!شما سواد دارین؟!"

مرد گفت:"بله.چطور مگه؟!"

رحمت گفت:"بی زحمت اینو برام بخونید."

"باشه."

مرد تا کاغذ رو نگاه کرد چند تا مشت و لگد آبدار و حسابی رو صورت و بدن رحمت پیاده کرد و کاغذ رو، رو صورت رحمت پرت کرد و رفت.با صدای آژیر پلیس رحمت جا خورد و از جاش پرید و تا خواست فرار کنه سرباز رو کنارش دید که دستبند رو تو دستش حلقه زده و کشون کشون اونو داره طرف آگاهی می بره.
تو آگاهی رحمت چند بار ماجرا رو برای سرهنگ تعریف کرد اما او نمی پذیرفت.گفت که کاغذ رو بگیره و بخونه تا باورش شه.اونم مثل همه وقتی کاغذ رو نگاه کرد به سرباز جلوی در گفت که اونو با باتون بزندش و بندازدش تو سلول انفرادی!سربازم برددش و انداخت همون جا.رحمت تو زندون آروم نبود و بی قراری می کرد اما سرباز بهش گفت:

"نترس!تو دادگاه همه چی معلوم میشه."

فردا تو دادگاه حکم اعدام رحمت صادر شد.فرداش هم تا پای چوبه ی دار رفت اما قاضی گفت دست نگه دارید و کاغذ رو از رحمت گرفت و خوندش. گفت:

"اعدام لازم نیست!با هواپیما،به اقیانوس اطلس پرتش کنید!"

فرداش رحمت رو سوا بر هواپیما کردند.به اقیانوس اطلس نزدیک شدند.خلبان و کمک خلبان و چند تا سرباز بهش گفتند:

"ببخشیدا!ولی ما مأموریم و معذور!"

خلبان قبل از پرتاب رحمت به اقیانوس بهش گفت کاغذ رو بهش بده تا ببینه اصلاً چی نوشته شده.اونم تا کاغذ رو دید گفت:

"همین الان پرتش کنید."

رحمت رو پرتاب کردند و کوسه ها جسدش رو خوردند.در بین لباس ها و جسد تکه پاره شده اش تنها کاغذ کهنه اش مانده بود که چند تن از مردمان کنار ساحل آن را برداشتند و دیدند که" کاغذ جوهری  است!!!"

*عنوان منتخب من"امان از بی سوادی!"

پی نوشت:داستان قلم خودم می باشد اما در کل قصه همان قصه نویسنده است.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط پریسا غنجی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388  |
 غریبه ای در خواب

 

دیشب خوابی دیدم،یک خواب عجیب،خوابی که فکر می کنم در آن بودم اما مثل یک آدم نامریی.آدمی که هر چه سعی می کردم کسی مرا ببیند،اما هیچ کس حتی یک نگاه گذرا و خشک و خالی هم به من نمی افکند.می خواستم داد بزنم و بگویم:"ایهاالناس،منم هستم!"اما نمی توانستم،نمی توانستم هر آن چه که داد و فریاد یا لااقل دو کلمه حرف منطقی و حساب،در دلم دارم بگویم.توجه می خواستم،عطوفتی نرم و راحت؛مثل فرورفتن در یک بالش.هرکسی که از خیابان می گذشت را با دقت تمام برانداز می کردم.هیچ نمی دانستم این نگاه ها یک طرفه ست،ارزش چشم خسته کردن ندارد.فقط باید در راه رفتن این و آن چشمم را گشاد کنم یا مدتی پس از خسته شدن اطرافش چین بیندازم و ابروها را بالا دهم.هیچ کس آرام نبود،همه بی قرار بودند؛انگار که محبوبشان را گم کرده باشند و به قول میچ در کتاب (سه شنبه ها با موری):"دنیا متوقف نمی شد."


همه ی مردم همین بودند و همه با غرور خاصی قدم های کوتاه ولی تندی برمی داشتند.من مثل آدم های از کره مریخ آمده همه چیز برایم عجیب بود و در دیدن آن همه شگفتی!مات و مبهوت خوابم برده بود.خواب بود،همه اش ولی مثل واقعیت برایم قابل لمس بود.ریخت و قیافه ام خیلی بد نبود؛یک پلوور زرد و شال بنفش که دوستم به من هدیه داده بود و شلوار جین آبی.(خوب می دانم که اکثر خواب ها سیاه،سفیدند ولی خواب های من رنگی رنگی!)زمستان بود و هوا سرد.و من یک گوشه از خیابانی ناآشنا نشسته و زل زده به همه چیز.هیچ کس برایم آشنا نبود،همه غریبه بودند برایم.من هم یک آدم سردرگم شده بودم؛دنبال خانواده ام و یا لااقل یکی از دوستانم بودم.در یک آن حس کردم که روحم در برزخ است.فکر می کردم مردم.ولی آن ماخولیا فقط یک لحظه برایم ترس آور بود،بعدش که از خیال بافی در آمدم،خیالم از بابت نمردنم در این سن و سال کم راحت شد؛هرچند که خواب بود!مثل پیرزن ها تنها کاری که از من برمی آمد،غر زدن بود و شکوه و گِله پیش خدایم که چرا یخبندانش تمام نمی شود؟چرا هیچ انسانی برای حرف زدن با من وجود ندارد و هیچ کس جز او که به خاطرش به هر دری می زند،برای کس دیگری از دوردست حتی دست تکان نمی دهد یا چشمک نمی زند؟جز این ها حرفی در دلم نبود که بخواهم ازش دریغ کنم،البته اگر هم می کردم،خب او خدای من است اگر هم می کردم باز هم ته دلم را می خواند.

نفسم را بیرون می دادم و دستم را جلوی دهانم می گرفتم تا با بخار آن گرمش کنم.بینی ام قرمز شده بود؛مثل دلقک!تنها بودن در یک جای غریب و بی کس برایم دردناک بود؛می خواستم گریه کنم،اشکی سرازیر نمی شد.می خواستم داد بزنم،صدایی برنمی خاست.اعصابم داغون بود و لب هایم را می گزیدم و چانه ام را چروک می انداختم.باز هم در یک آن،تنها در یک آن فهمیدم که چقدر تنهام،چقدر!

|+| نوشته شده توسط پریسا غنجی در چهارشنبه یکم مهر 1388  |
 بی قرار

 

می آیی با بارهای سنگینی که بر دوشهایت نهاده ای و من می دانم که باید مثل همیشه اولین نفری باشم که به استقبالت می آید تا آن همه بار را از شانه های معصومت خالی کنم. چهره ی پاکت آن قدر شکسته و مانده است و من می دانم که چه قدر حرف برای گفتن داری و درونت چه غوغاهایی برپاست و تو از گفتن همه شان عاجز هستی اما با نگاه شیرین و دل انگیزت همه را می فهمم؛ ناگهان حس می کنم که بال در آورده ام ودر اوج نگاهت و در آن دوردست ها پرواز می کنم تا همه ناگفته هایت را بفهمم.

دستانت می لرزد، ترسی تمام وجودت را فرامی گیرد ، بی تابی ، دلهره ای عجیب در دلت موج می زند و گو­یی در دلت رخت می شویند و من از این حرکات تو حیرانم ؛ نه فضا رعب آلود است و نه چیز نگران کننده ای دیده می شود . افسوس می خورم که چرا ناگفته هایت را از من دریغ می کنی با نگاهم به تو می گویم:" بگو،بگو..."

اما باز هم این موسیقی پر هیاهویِ سکوتت را که همه جا را پر کرده است،نمی شکنی!

یکباره شیفته ی چهره ات می شوم ؛ چشمانت که یک جا آرام و قرار ندارند و تلالوی نوری که در آن ها درخشان است، گونه های گل انداخته ات که سرخ تر از همیشه شده اند، گیسوان سیاه بلند و لختت که روی شانهایت ریخته اند،ابروان به هم پیوسته ات... .

نمی دانم چرا این قدر بی قراری می کنی فکر می کنم که خجالت می کشی و از خجالتت حالت بی قراری داری اما انگار دلت می خواهد آهی بکشی و از ته دل صدایم کنی:" پریسا جان."

به آشپزخانه می روم از آن جا باز هم محو نگاه هایِ پاکت می شوم و یک دل سیر نگاهت می کنم،چایی برای هردویمان می آورم،تو بلند می شوی و سینی را از من می گیری و مثل همیشه تکیه بر ران چپت می نشینی،می گویم :" چه خبر؟"

جوابی نمی دهی،فقط نگاهم می کنی اما بعد از چند لحظه چایت را می نوشی و این بار سخنی می گویی:"خوش عطر است!"

خوشحال می شوم می خندم و تو نیز می خندی ، بغضی که برای چند ثانیه در گلویت مرتسم شده بود می شکند،چشمانت از اوج شادی برق می زند و سرود" جرینگ- جرینگ" گوشواره هایت هارمونیِ عجیبی ایجادمی کند.

می گویم : " باز هم بگو . "

سرت را پایین می اندازی و با ناز و کرشمه می گویی : " چی بگم ؟ "

می گویم :"از همه جا، همه کس، همه چیز..."

باخنده می گویی: "داری از من بازجویی می کنی ؟"

می گویم:"حرف زدن که اشکالی ندارد ."

می گویی:"من کِی گفتم که اشکال داره، اما تو که می دونی من کم حرفم ."

می گویم:"خب این طوری حوصله ی من هم سر می رود، تو رو خدا این قدر کم حرف نباش."

اما تو بعد از چند لحظه سر صحبت را باز می کنی و آن قدر با فصاحتِ کلام سخن می گویی که مرا شیفته ی هر لغت از کلامت می کنی. از همه چیز، همه کس، همه ی لحظه ها و همه و همه می گویی و من با تمام دقت به حرف هایت گوش می کنم؛ از آرزو های دست نیافته ات، از رویا های تحقق نیافته ات، از انسان های از دست رفته ات...

حتم دارم که می دانی من در ژرفای دلتنگی غرق شده ام، دلم برایت تنگ شده چرا دیگر به خوابم نمی آیی تا وقتی صبح از خواب برمی خیزم زیادی احساس دلتنگی نداشته باشم و یواشکی بغضم را نترکانم و چشمانم را دریایی از امواج اشک هایی نکنم که هرکدام منتظر باشند یکی یکی و در صفوف منظم شان به پایین بریزند!

|+| نوشته شده توسط پریسا غنجی در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 از چه باید نوشت...
 

از اینکه تا امروز ایده های بدیعی برای نوشتن به ذهنم خطور کرده و من از آوردن آن ها روی کاغذ عاجز بوده ام موضوعات ساده ای هستند که مرا به خود جذب می کنند و سبب می شوند تا دستی به قلم ببرم راحت تر بگویم امروزه هر چیزی می بینم یا می شنوم به سوژه ای برای نوشتن در ذهنم تبدیل می شود قلم خودم هم از نظر (خودم!)بسیار ساده و روان است(البته این را خوانندگان کافه تنهایی بایستی بگویند)حال باید ببینم این نوشته ها می توانند خوانندگانی را برای خود فراهم آورند یا نه؟اگر بتوانند توجه این عزیزان را به خود جلب کنند قطعاْ مبتهج خواهم شد.

نوشتن را خیلی وقت است که فرا گرفته ام و این شوق روز به روز مرا به سمت خودش سوق می دهد انگار برایم یک جور دغدغه ای در زندگی به شمار می آید تا جایی که یک دختر ۱۴ساله را هم نویسنده وبلاگی کرده.

باید بنویسم از ایده های آرمانی ام و از سوژه هایی که تندتند به ذهنم می آیند و می روند.

از همه چیز می خواهم بنویسم...

 

|+| نوشته شده توسط پریسا غنجی در چهارشنبه چهارم شهریور 1388  |
 
 
بالا